ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن، پسري رو از خواب بيدار میکنه.
پشت خط مادرش بود.
پسر با عصبانيت میگه: چرا اين وقت شب منو از خواب بيدار كردي؟ مگه نمیدونی خستم...
مادر با ناراحتی میگه: 25 سال قبل دقیقا همين موقع شب تو منو از خواب بيدار كردي، فقط خواستم تو همین لحظه بهت بگم تولدت مبارك...
پسر از اينكه دل مادر رو شكسته بود غمگین شد و صبح زود به سراغش رفت. وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمعی نيمه سوخته يافت.
ولي مادر ديگه تو اين دنيا نبود.

+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 12:16 توسط یسرا
|
خواستم دنیا رو تغییر بدم، اما نتونستم
خواستم کشورم رو تغییر بدم، اما نتونستم
خواستم شهرم رو تغییر بدم، اما نتونستم
خواستم تو خونوادم تغییری ایجاد کنم، اما باز هم نتونستم
حالا که میشینم و به این قضیه فکر میکنم به این نتیجه میرسم که اگه خودمو تغییر داده بودم، میتونستم دنیا رو همونطور که میخوام ببینم.

+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 19:37 توسط یسرا
|
خدا همه چیز رو در ۷ روز آفرید،
در صورتی که میتونست همه رو تو یه چشم به هم زدن خلق کنه...
پس چه چیزی باعث میشه ما فکر کنیم که میتونیم همه چیز رو یکباره به دست بیاریم.
در حالی که میبینیم:
خدا هم تو خلقت صبور بود.

+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 11:54 توسط یسرا
|
جيرجيرک به خرس گفت: دوستت دارم
خرس گفت: الان وقت خواب زمستونیمه، بعدا در مورد اين موضوع با هم صحبت مي کنيم.
رفت و خوابيد...
اما نمي دونست که عمر جيرجيرک فقط سه روزه...

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 12:24 توسط یسرا
|
پیرمردی صبح زود از خونش خارج میشه، تو راه با یه ماشین تصادف میکنه و آسیب میبینه.
عابرایی که رد میشدن به سرعت اونو به اولین درمونگاه رسوندن .
پرستارا ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند و بعد بهش گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جایی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد و گفت: عجله داره و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستارا از او دلیل این عجله رو پرسیدن.
پیرمرد گفت: زنم تو خونه سالمندانه و من هر صبح به اونجا میرم و با هم صبحانه
میخوریم، نمیخوام دیر بشه.
یکی از پرستارا به اون گفت: خودمون بهش خبر میدیم.
پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر داره و هیچ چیزی رو متوجه نمیشه! حتی منو هم نمیشناسه!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمیدونه شما چه کسی هستی، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش اون میرید؟!!!
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که میدونم اون کیه...

+
نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386 21:6 توسط یسرا
|
رضا كوچولو که به تازگي صاحب يه برادر شده بود، مدام به پدر و مادرش اصرار ميكرد كه اونو با برادر كوچیكش تنها بذارن.
پدر و مادر ميترسيدند که رضا هم مثل بيشتر بچههاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كنه و بهش آسيبي برسونه، براي همين به اون اجازه نميدادند تا با نوزاد تنها بمونه.
اما در رفتار رضا هيچ نشونه اي از حسادت ديده نميشد، با نوزاد مهربان بود و اصرارش براي تنها موندن با داداشش روزبهروز بيشتر ميشد.
تا اینکه بالاخره پدر و مادرش راضی شدن...
رضا با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و درو پشت سرش بست.
رضا كوچولو به طرف برادر كوچیكترش رفت، صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرومي گفت:
« داداش كوچولو، به من بگو خدا چه شكليه؟ من كم كم داره يادم ميره»
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 17:32 توسط یسرا
|
گل سرخ به خارپشت پیری که با بی اعتنایی از کنارش گذشت گفت:
چرا مرا نبوئیدی؟!!!
خارپشت پاسخ داد: ترسیدم سختی وجودم تو را بیازارد.
گل سرخ از حسرت احساس خارپشت پژمرد...

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 16:27 توسط یسرا
|
یه کلیپ خیلی زیبا از محسن چاوشی در حمایت از مردم مظلوم فلسطین
اگر تمایل به استفاده از این کلیپ در وبلاگ خودت داری کد اون رو از سایت آسمانیان کپی کن:
http://www.asemanian.org/fa/13861105/108.htm
برای دیدنش به ادامه ی مطلب رجوع کنین
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386 12:18 توسط یسرا
|
خواب دیدم
در خواب با خدا گفتگويي داشتم.
خدا گفت:پس مي خواهي با من گفتگو كني؟
گفتم: اگر وقت داشته باشيد.
خدالبخند زد و گفت :وقت من ابدى است.
چه سؤالا تي درذهن داری كه مي خواهي از من بپرسي؟
گفتم: چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي كند؟
خدا پاسخ داد: اين كه آنها از بودن در دوران كودكي ملول مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران كودكي را مي خورند.
اين كه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي كنند و بعد پولشان را خرج سلامتي مي كنند.
اين كه با نگراني نسبت به آينده زمان حال فراموششان مي شود آن چنان كه ديگر نه در آينده زندگي مي كنند و نه در حال.
اين كه چنان زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و چنان مي ميرند كه گويي هرگز زنده نبوده اند.
مدتی به فکر فرو رفتم و بعد پرسيدم:
به عنوان خالق انسان ها مي خواهيد آنها چه درس هايي را از زند گي ياد بگيرند؟
خدا با لبخند پاسخ داد:ياد بگيرند كه نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد اما مي توان محبوب ديگران شد.
ياد بگيرند كه خوب نيست خود را با ديگران مقايسه كنند.
ياد بگيرند كه ثروتمند كسي نيست كه دارايي بيشتري دارد بلكه كسي است كه نياز كمترى دارد.
ياد بگيرند كه ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل كساني كه دوستشان داريم ايجاد كنيم و سال ها وقت لا زم خواهد بودتا آن زخم التيام يابد.
با بخشيدن بخشش ياد بگيرند.
ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را عميقآ دوست دارند اما بلد نيستند احساسشان را ابراز كنند يا نشان دهند.
ياد بگيرند كه مي شود دو نفر به يك موضوع واحد نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند.
ياد بگيرند كه هميشه كافي نيست ديگران آنها را ببخشند بلكه خودشان هم بايد خود را ببخشند.
وياد بگيرند كه من اينجا هستم
هميشه....

+
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386 12:20 توسط یسرا
|
هیچ سری را سر خوابیدن نیست
گویی منادی غیب از مامن لا ریب در جان تکاتک دست چین شده های شهادت به صدای بلند فریاد میکند.
و در اردوگاه مقابل خواب پناهگاه پلیدان و نامردانی است که به سرکوب رساترین و ناب ترین صدا از سلاله رسول خدا گسیل شده اند...
شب تمام ستاره های خود را میگرید و به فرجام قطره اشک درشتی از خون از گوشه پلک آسمان به بیرون میلغزد
خورشید آغاز دهمین روز از ماه محرم ۶۱ هجری را اعلام میکند...
عاشورا خود را آماده میکند تا به زیبا ترین شکل در حافظه ی تاریخ ابدی شود.

+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 9:16 توسط یسرا
|
من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست،
کنج هر دیوارش دوستان بنشینند
آرام، گل بگو گل بشنو...
هر کسی میخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد
شرط وارد گشتن، شستشوی دلهاست.
شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست.
بر درش برگ گلی میکوبم و به یادش با قلم سبز بهار مینویسم ای دوست:
خانه ی دوستی ما اینجاست.
تا که سهراب نپرسد دیگر خانه ی دوست کجاست.

+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 12:20 توسط یسرا
|
دوستی گلدانیست که دمیده است در آن تازه گلی
بر لب هر برگش نقشی از خنده ی شیرین بهار
بشکند روزی اگر شاخه ای از این گل سرخ
دوستی میمیرد
آشتی میرود از خانه ی ما
می شود پای خزان باز به کاشانه ی ما...

+
نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386 11:6 توسط یسرا
|
آرزویم این است نتراود اشک از چشم تو هرگز٬ مگر از شوق زیاد ...
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ...
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را میخواهد وبه لبخند تو از خویش رها میگردد ...
و تو را دوست بدارد به همان اندازه٬ که دلت می خواهد ...

+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386 11:30 توسط یسرا
|
شاید آن روز که سهراب نوشت: (تا شقایق هست زندگی باید کرد) ...
خبری از دل پردرد گل یاس نداشت ...
باید اینطور نوشت:
هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس ...
زندگی اجباریست ...

زندگي اجباريست
اما نه ز سر جبر خدا
زندگي اجباريست مثل نوشيدن آب
كه اگر آب نبود
نه دگر من نه دگر تو
نه كه آن ماهي دريا
نه دگر هيچ نبود ...
زندگي را بايد
همچو يك تشنه اي در پي آب
نوشيد
پاك و زلال ...
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386 14:51 توسط یسرا
|
خدا رو دوست دارم چون حرفای آدما رو send to all نمیکنه ...
خدا رو دوست دارم چون همیشه online ...
خدا رو دوست دارم چون هیچ کسی رو ignore نمیکنه ...
خدا رو دوست دارم چون به همه اجازه add کردن میده ...

خدا جون
تو همیشه بهترینی، ولی من فراموش میکنم که تو تنها تکیه گاهی...
با این که میدونم فقط به تو میشه اعتماد کرد، به دنیا اعتماد میکنم...
با این که میدونم تویی که تو سختی هام به دادم میرسی، اول از مخلوقت کمک میخوام...
خدایا منو به خاطر همه ی این گستاخی ها ببخش...

+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 11:59 توسط یسرا
|
آرزوهاتو تو دفترچه ای یادداشت کن...
خدا یادش نمیره که تو چه آرزویی داشتی...
ولی تو فراموش میکنی چیزی که امروز داری خواسته ی دیروزت بود...

+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 11:43 توسط یسرا
|
روزی روزگاری اهالی دهکده ای تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند...
در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها پسر بچه ای با خود چتر آورده بود...
واین یعنی ایمان... 

خدای مهربونم
به من ایمانی عطا کن تا تو سختی ها و گرفتاریها به تو توکل کنم...
ایمانی که تو هر شرایطی من و به یاد تو بندازه...
ایمانی که سر چشمه اش فقط تو باشی...
کمکم کن...
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 11:57 توسط یسرا
|
پروردگارا 
به من بياموز دوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند ...
عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند...
بگريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردند...
محبت کنم به کساني که در حقم محبتي نکردند...
به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننواختند...
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386 12:41 توسط یسرا
|